معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٢٢ - چند کلمه با شما - فریبرز سهیلا
چند کلمه با شما
فریبرز سهیلا
این تویی که انتخاب میکنی
تا به حال به زدن چکش به میخ دقت کردهاید؟ میخ با اولین ضربات چکش مقاومت میکند. به همین خاطر آن را با دست، در راستای چکش قرار میدهند تا مقاومتش کمتر بشود؛ اما به محض اینکه مقاومت میخ شکست، دیگر به دست نیازی نیست، میخ به راحتی فرو میرود؛ حتی ضربات چکش هم آهستهتر میشود. ذهن آدم هم داستانی شبیه همین میخ و چکش دارد. افکار منفی نقش چکش را بازی میکند. وقتی برای اولینبار به ذهن آدم خطور میکنند، ذهن مقاومت میکند؛ اما اگر ذهنتان را در راستای چکش افکار منفی قرار بدهید، خیلی زودتر مقاومتش شکسته میشود. اگر اجازه دادید ذهنتان وارد دنیای افکار منفی بشود و مقاومت شما را شکست بدهد، دیگر حتی کوچکترین ضربه هم، شما را به ته دنیای منفی میبرد. پس مراقب ذهنتان باشید. سعی کنید با دستان خودتان در مسیر افکار منفی قرارش ندهید که به راحتی مقاومتتان را بشکنند. به جای آن سعی کنید ذهنتان را در راستای چکش ضربات مثبت قرار بدهید. سعی کنید ضربات مثبت، مقاومت ذهنتان را بشکنند و وارد دنیای افکار شما شوند. همهچیز دست شماست. شما امپراطور ذهنتان هستید. این شما هستید که انتخاب میکنید در مسیر ضربات منفی قرار بگیرید و یا ضربههای مثبت بر افکارتان وارد شود. کنترل مقاومتتان هم دست شماست. پس چشمهایتان را خوب باز کنید و خوب ببینید. مواظب باشید که مقاومتتان را در ازای چه چیزی از دست میدهید!
٢
اتفاقهای غیرمنتظره
«بهترین اتفاقها زمانی میافتد که شما انتظارش را ندارید.»
شاید تا به حال این جمله را شنیده باشید و بعضی از اتفاقهای زندگیتان هم این گونه باشند. اتفاقهای غیرمنتظره...! شاید بهترین اتفاقهای زندگیتان مهمانان ناخواندهی زندگیتان باشند و زمانی از راه رسیده باشند که شما به آنها فکر نمیکنید. در وقوع بیشتر اتفاقهای زندگی، نقش اصلی و مهم را نوع وقوعشان بازی نمیکند. شاید غیرمنتظره بودن بعضی از اتفاقها، شیرینی وقوعشان را دو چندان کند؛ اما نکتهی اصلی، هشداری ما در برابر این حوادث است. اینکه وقتی اتفاقهای ناخوانده زنگ زندگیتان را زد، شما در مسیر درست هدایتشان کنید و برایشان خوب برنامهریزی کنید. بعضی از اتفاقها شیرین و دلنشین هستند؛ آنقدر که طعم شیرینشان تا مدتها توی ذهنمان باقی است. اما اگر هشیار نباشیم و حواسمان به اتفاقها و هدایتشان نباشد، شاید این طعم شیرین به طعم تند حسرت تبدیل شود.
فرض کنید توی زندگیتان شیء گرانبهایی را به دست میآورید و از اینکه به دستش آوردهاید، آنقدر خوشحالید که در جیبتان نگهش میدارید تا یادتان باشد شما صاحب آن هستید. اما اگر حواستان به سوراخ ته جیبتان نباشد، زمانی که شما غرق در رؤیاها و کارهایتان هستید، شیء گرانبها را از دست میدهید! و زمانی متوجه میشوید که دیگر صاحب آن نیستید!
اتفاقها هم، اینگونهاند. وقتی وارد زندگیتان میشوند و شما از رسیدنشان خوشحال میشوید. اگر فقط به طعم شیرین رخدادشان فکر کنید و هیچ برنامهای برایشان نریزید، مثل آن شیء گرانبها، ذرهذره از ظرف زندگیتان خارج میشوند، بدون اینکه متوجه شوید!
پس مهم نیست چه زمان اتفاقهای خوب از راه میرسد. مهم این است که ما اتفاقهای خوب را دریابیم.
٣
آماده... لبخند... ٣...٢...١
همهی ما در زندگی عکسهای مختلفی گرفتهایم. آلبومهایمان پر است از عکسهای رسمی یا عکسهای خانوادگی و... عکسهایی که هرکدام يک دنيا خاطره را در خود نگه داشتهاند و با ديدن هر کدام لحظههایی از عمر گذشتهیمان تداعی میشوند.
عکسهایمان را با ژستهای مختلف میگیریم. ژستهایی مناسب با نوع عکس، گاه رسمی و پرابهت و گاه دوستانه و صميمی؛ اما همهی عکسها يک ويژگی مشترک دارند؛ لبخند! همهی ما وقتی قرار است عکس بگيريم، آماده و آراسته با يک ژست و يک لبخند روی لب، مقابل دوربين قرار میگیریم. مقدار اين لبخند در نوع عکسها فرق دارد؛ گاهی يک لبخند کوچک و گاهی لبخندهای پُررنگ و شيرين. اما خنده، چاشنی هميشگی عکسهاست، حتی با گفتن سيب! هيچ وقت با يک اخم درشت جلوی دوربين نمیرویم. معمولاً توی يک عکس دستهجمعی لبخندها پررنگتر میشوند. همه مهربانانه و دوستانه در کنار هم میایستیم و تلاش میکنیم همه در کادر باشند. يک لنز دوربين فاصلهی ما را کم میکند گاهی آنقدر کم که دستهای مهربانیمان حلقهی هم میشوند.
چهقدر خوب میشد، اگر گاه فکر میکردیم جهان يک عکاسخانهی سيار است و ما هميشه مقابل لنز دوربين هستی قرار گرفتهایم. آن وقت هميشه لبخند به لب داشتيم. هيچ اخمی وجود نداشت. تلاش میکردیم همه در کادر باشند و فاصلهیمان را کم میکردیم تا همه در کنار هم باشيم! درست مثل يک عکس دستهجمعی! و البته حواسمان هم بود شايد اين لحظه، آخرين عکس بهجا مانده از ما باشد!
٤
به موقع پرواز کن
وقتی پرندهای زخمی میشود، آرام يک گوشه مینشیند و بال زخمیاش را با بال ديگرش نوازش میکند و به نوعی التيامبخش زخم خود است. وقتی زخمش نسبتاً خوب شد، پرواز را از سر میگیرد. با اين تفاوت که میداند در کدام عرصه پرواز و چگونه گرفتار دام شده است. اينبار با هوشياری بيشتری پرواز را از سر میگیرد.
از پرنده میشود درس پرواز آموخت. وقتی روحتان زخمی شد، نياز به التيام دارد. پس آرام به تيمار روحتان بپردازيد. در اين التيامبخشی عرصههای دامتان را هم شناسايی کنيد و بدانيد چرا و چگونه روحتان آسيب ديده است. اشتباههای پروازتان را کشف کنيد و وقتی حس کرديد بايد پرواز را از سر بگيريد، در مسير هدفتان پرواز کنيد.
مثل پرنده باشيد؛ نه آنقدر زود پرواز کنيد که بال شکستهیتان فرصت پرواز دوباره را از شما بگيرد و نه آنقدر دير که پرواز از يادتان برود!﷼